مطالعات انتقادی ارتباطات

مطالعات انتقادی ارتباطات



مطالعات انتقادی در عرصۀ فرهنگ و ارتباطات بر نقد جایگاه و آثار اجتماعی، فرهنگی و سیاسی رسانه‌ها مبتنی است. مفهوم محوری و مشترک در طیف‌های متنوع رهیافت‌ها و نظریه‌های انتقادی (مارکسیسم و اقتصاد سیاسی رسانه‌ها، مکتب فرانکفورت، مطالعات فرهنگی، پسامدرنیته، مطالعات پسااستعماری، فمینیسم و …) مفهوم سلطه است؛ سلطه اقتصادی، سلطه فرهنگی، سلطه پدرسالاری و […]

مطالعات انتقادی در عرصۀ فرهنگ و ارتباطات بر نقد جایگاه و آثار اجتماعی، فرهنگی و سیاسی رسانه‌ها مبتنی است. مفهوم محوری و مشترک در طیف‌های متنوع رهیافت‌ها و نظریه‌های انتقادی (مارکسیسم و اقتصاد سیاسی رسانه‌ها، مکتب فرانکفورت، مطالعات فرهنگی، پسامدرنیته، مطالعات پسااستعماری، فمینیسم و …) مفهوم سلطه است؛ سلطه اقتصادی، سلطه فرهنگی، سلطه پدرسالاری و مردسالاری، سلطه گفتمان‌ها و تصاویر و … که توسط رسانه‌ها بازتولید،تحکیم و تثبیت می‌شود. از این‌رو جایگاه، محتوای رسانه‌ها شاخص مناسبی برای ارزیابی و نقد انواع سلطه در تاریخ، جامعه و جهان است.

نقد مارکسیستی رسانه‌ها با توجه به فاصله طبقاتی و نابرابری‌های اقتصادی و اجتماعی در جوامع سرمایه‌داری، رسانه‌ها را اشاعه‌دهندۀ افکار و اندیشه‌های طبقه فرادست می‌داند که ضمن توجیه نابرابری در ثروت، قدرت و امتیاز در جامعه، افکار بدیل را انکار یا رد می‌داند. چنین دیدگاهی با این استدلال مارکس هماهنگ است : “طبقه‌ای که ابزار تولید مادی را در اختیار دارد، همزمان بر ابزار تولید فکری نیز کنترل دارد. در نتیجه، افکار کسانی که فاقد ابزار تولید فکر هستند، تحت سلطه آن طبقه (طبقه مسلط) خواهد بود.”

نظریه اقتصاد سیاسی رسانه‌ها ضمن تأکید بر وابستگی جهان‌بینی و ایدئولوژی به زیرساخت‌های اقتصادی، بر تحلیل تجربی ساختار و مالکیت و شیوه‌های عملکرد نیروهای بازار رسانه‌ها توجه می‌کند و بر این باور است ویژگی بارز اطلاعاتی که رسانه‌ها برای جامعه تولید می‌کنند از طریق ارزش مبادله‌ای پیام‌های مختلف و منافع اقتصادی مالکان و تصمیم‌گیرندگان، تبیین‌پذیر است. پیامد چنین وضعی کاهش منابع رسانه‌ای مستقل، تمرکز بر بازارهای بزرگ‌تر و نفی بخش‌های ضعیف‌تر و فقیرتر مخاطبان بالقوه می‌باشد.

در مقایسه با نظریه‌پردزان مارکسیم کلاسیک و اقصاد سیاسی که بر وجه اقتصادی سلطه تأکید می‌کنند، متفکران نئومارکسیستِ مکتب فرانکفورت چون آدرنو، هورکهایمر، مارکوزه و … با طرح مفهوم “صنایع فرهنگی برای توده” ضمن تأکید بر سلطه فرهنگی و سرکوبی ناشی از عقلانیت ابزاری در جهان نوین، فعالیت موسسات رسانه‌ای و اطلاع‌رسانی چون رادیو، تلویزیون، مطبوعات و سینما را تولید تخدیرکنندۀ محصولات فرهنگی، ایجاد بازارهای وسیع‌تر تجاری و سازگاری سیاسی می‌دانند. به باور آنان، صنایع فرهنگی مدرن محصولات بی‌خطر و استانداردی تولید می‌کنند که متناسب با تقاضای وسیع‌تر اقتصاد سرمایه‌داری است. فرهنگ توده‌ای که توسط صنایع فرهنگی تولید می‌شود از سوی این مکتب به عنوان فرهنگی جهت‌داده‌شده، غیرخود‌جوش، شی‌واره‌شده و مصنوعی تعریف می‌شود که تأثیرات ساکت‌کننده، سرکوبگر و بی‌حس‌کننده بر مردم دارد.

“ایدئولوژی و دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت مفهومی است که آلتوسر، مارکسیست فرانسوی به کار می‌گیرد تا جایگاه رسانه‌ها در جوامع سرمایه‌داری را به نقد کشد. آلتوسر بر خلاف مارکس که ایدئولوژی را آگاهی کاذب و وارونه‌بینی تعریف می‌کند، آن (ایدئولوژی) را یک چارچوب مفهومی می‌داند که از طریق آن، انسان‌ها دست به تفسیر می‌زنند. به عبارتی، ایدئولوژی گرایش به رفتار و فکر کردن در شیوه‌های مقبول اجتماعی را در مردم به وجود می‌آورد. مفهوم ایدئولوژی به نقشی که رسانه‌ها و زبان در بر ساختنِ دائمی “سوژه” بازی می‌کند، تأکید دارد.

گرامشی با طرح مفهوم “هژمونی”، آن را شکلی از کنترل اجتماعی می‌داند که قدرت فیزیکی یا زور را با اقناع فکری، اخلاقی و فرهنگی و یا در یک کلام، رضایت در هم می‌آمیزد. در اندیشه گرامشی، رسانه‌ها جزو ابزارهای هژمونی فرهنگی است که رضایت توده‌ها را برای حفظ و ادامه نظم موجود، فراهم می‌کند. با این حال، اگرچه هژمونی به معنی میزان بالایی از وفاق و اجماع است، لیکن در جامعه هژمونیک، امکان کشمکش و مقاومت یکسره از میان نمی‌رود.

متفکران پسامدرن  چون فوکو، بودریار، لیوتار و دریدا نیز عملکرد و آثار رسانه‌ها را به نقد کشیده‌اند. پارادایم “پسامدرنیته برخلاف پارادایم مدرنیته که گفتمان‌ها، فرهنگ‌ها، زبان‌ها و رسانه‌ها را بازتاب و آینه واقعیات بیرونی می‌داند، زبان و گفتمان و فرهنگ که در عصر جدید در رسانه‌ها تجلی می‌یابد را تعریف‌کننده و سازندۀ واقعیات و شیوه زندگی می‌داند. به عبارتی، رسانه‌ها و فرهنگ صورتبخش و شکل‌دهندۀ همۀ اشکالِ روابط و کردارهای اجتماعی است. به نظر بوردیار، فرهنگ پست‌مدرن، فرهنگ وانمایی یا شبیه‌سازی است. جهان واقع همان شبیه‌سازی‌ها و وانمایی‌هاست. لذا جهان پست‌مدرن، جهان فراواقع است که در آن مردم با تعابیر و تصاویر سروکار دارند و نقش رسانه‌ها در این میان البته کانونی و تعیین‌کننده است.

مطالعات پسااستعماری با بهره‌گیری از اندیشه‌های متفکرانی چون ادوارد سعید، گایاتری اسپیوک و هومی‌بابا ضمن توجه به رابطه فرهنگ و امپریالیسم و نقد امپریالیسم فرهنگی و سلطه‌گری در جهان جدید، نوعی آگاهی بر مناسبات قدرت میان فرهنگ‌های غربی و جهان سوم را به همراه می‌آورد. از دیدگاه متفکران پسااستعماری، ارزش‌ها و سنت‌های فکری غرب، به دلیل هواداری از نوعی قوم‌محوری سرکوب‌گر مقصرند؛ سنت‌ها و ارزش‌هایی که بر فرهنگ جهان مسلط بوده و سنت‌ها و صور فرهنگی زندگی و بیان غیرغربی را به حاشیه رانده یا نادیده گرفته است. سعید چهره شاخص مطالعات انتقادی پسااستعماری، در کتاب‌های شرق‌شناسی، فرهنگ و امپریالیسم و پوشش خبری اسلام در غرب، با اشاره به مناسبات قدرت و سلطه میان  غرب و شرق، سیاستِ بازنماییِ شرق (از جمله در رسانه‌ها) در قالب گفتمان شرق‌شناسی را به عنوان نشانه‌ای از اقتدار اروپا و آمریکا بر شرق به نقد می‌کشد.

از رویکرهای انتقادی به رسانه‌ها، “رویکرد فمینستی” است که با تأکید بر نابرابری‌ها و تبعیض جنسی و سلطه پدرسالاری و مردم‌سالاری در تاریخ و اجتماع، انگاره‌ها و تصاویر کلیشه‌ای زنان در رسانه‌ها و نحوۀ بازنمایی آنان را نشانه‌ای از بازتولید سلطه جنس مذکر بر مؤنث می‌داند. فمینیست‌ها استدلال می‌کنند که سازندگان فرهنگ توده‌ای امروز، علایق و نقش زنان در تولید فرهنگ را نادیده می‌گیرند و زن را از عرصه فرهنگ غایب شمرده و یا صرفاً به بازنمایی وی به عنوان موجودی تابع نقش‌های جنسی می‌پردازند. به بیان دیگر، نقش اجتماعی زنان برخلاف نقش جنسی آنها، در رسانه‌ها چندان بازتاب نمی‌یابد. از چنین دیدگاهی، هدف این‌گونه بازنمایی‌ها، تثبیت و توجیه وضع انقیاد اجتماعی زنان در جامعه است.

از دیگر رویکردهای مطالعات انتقادی، “مطالعات فرهنگی” است که ضمن توجه به فرهنگ و رابطه آن با قدرت، بازپرسی نقادانه‌ای را از بین دانش و اقتدار و بافت‌های اجتماعی و تاریخی یادآور می‌شود. در اندیشه‌ متفکران مطالعات فرهنگی چون ویلیامز و هال، برخورداری از قدرت اجتماعی به معنای آن است که بتوان ساختار اجتماعی را در مجموع در خدمت تأمین منافع طبقاتی یا گروهیِ خود قرار داد؛ و مبارزه اجتماعی، عبارت است از اعتراضِ گروه‌های فرودست به این قدرت در حوزۀ فرهنگ. این اعتراض به شکل مبارزه بر سر معنا متبلور می‌شود، مبارزه‌ای که در آن طبقات حاکم تلاش می‌کنند معانیِ تأمین کنندۀ منافع خود را به صورت عقل سلیم جامعه، به طور کلی “طبیعی” جلوه دهند، در حالی که طبقات فرودست در مقابل این روند به روش‌ها و شیوه‌هایی دست می‌یازند تا معانی‌ای را به‌وجود آورند که درخدمت منافع خودشان باشد.

 

در تدوین این مقاله از منابع زیر استفاده شده است :

  • درآمدی بر نظریه فرهنگی معاصر، آندرو میلنر، ترجمه جمال محمدی،تهران، ققنوس، ۱۳۸۷
  • نظریه‌های فرهنگ عامه، دومینیک استریناتی، ترجمه ثریا پاک‌نظر، تهران، گام نو، ۱۳۸۸
  • نقد فرهنگی، آتور آسابرگر، ترجمه حمیرا مشیرزاده، تهران، باز، ۱۳۷۹
  • نظریه‌های رسانه، سیدمحمد مهدی‌زاده، تهران، انتشارات همشهری، ۱۳۹۰
ff

سلامدفتر مطالعات و  برنامه ریزی رسانه cjt